خرید بک لینک
"تغییر" بخش جدا نشدنی زندگیه!حوالی سی سالگی بیشتر باهاش آشنا میشیمیفهمی بزرگ شدن و تغییرات فیزیکی و فیزیولوژی اونقدرام عجیب و ترسناک نیست!وقتی کم کم گذرت به دندونپزشکی میفته، میفهمی هیچ چیزی موندگار نیست!هیچ چیزی رو قرار نیست برای خودت نگه داری.تو فقط باید یه هنر و مهارتی رو خوب یاد بگیری: هنر لذت بردن از اون چیزی که الان هست! و شاید چند دقیقه دیگه نباشه...کل مفهوم و فلسفه زندگی تو همین میتونه خلاصه بشه...پ ن: میخوام اینجا نوشتن رو یه تکلیف کنم برای خودم! میخوام یکم برگردم به خودم... + تاریخ : ۱۴۰۳/۰۴/۲۴ به قلم : رضـــا |

برچسب: نویسنده: پرهام نوری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 19:57

نوجوون که بودم یادمه تو همه دعاهام همیشه از خدا میخواستم یه "عشق پاک" بهم بده...و خدا بهم داد!غافل از اینکه "پاک" بودن لازمه، اما کافی نیست!خیلیییی مهمه، اما چیزای مهم دیگه ای برای کنار هم موندن و ادامه دار شدن یه ارتباط عاطفی وجود داره!اگه به اون روزا برگردم از خدا میخوام یه عشقی بهم بده که هم پاک باشه و هم بتونیم همو درک کنیم! درک متقابل! بالانس منطق و احساس! تعادل و ثبات! بدون اینها، پاک بودن، تضمینی برای موندگاری ارتباط نداره!پ ن: "عشق" که اسمش رو اوردم یه استعاره است البته!نه به اون معنای کوچه و بازار! + تاریخ : ۱۴۰۳/۰۴/۲۷ به قلم : رضـــا |

برچسب: نویسنده: پرهام نوری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 19:57

از وقتی صحبت از تغییر کردم، داره اتفاقای نسبتا عجیب و خاصی میفته. اتفاقایی که بظاهر شاید خوشایند هم نباشه اما من شک ندارم که جزیی از پروسه تغییره و داره من رو میبره با یه شیبی به سمت یه ورژن جدید!شاید لازم باشه از یه ناحیه ای از زندگیم بیرون بیام که فراتر از یه ناحیه امن سادهست!یعنی یچیزی بیشتر و عمیق تر از این مفهومه. "ناحیه امن" تعریف خوبی براش نیست. یه ناحیه ای که مدتهاست درش گیر کردم و تعریفی جز یه مفهوم ذهنی و یسری باور و فکر نداره!هرچی هست توی ذهنمه. میدونم که تو دنیای بیرون خبری از چیزی نیست. هرچی هست برمیگرده به دیدگاه و ذهنیت و باور و جهان بینی و این صحبتا...خیره ایشالا.... + تاریخ : ۱۴۰۳/۰۴/۲۹ به قلم : رضـــا |

برچسب: نویسنده: پرهام نوری تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 19:57

آخرین ماهِ 31 سالگی...مصادف شده با روزایی که دارم یه تغییر بزرگ و مهم رو تجربه میکنمانگار دارم پوست میندازم!و مشتاقم برای این تجربه جدید.تجربه ای از جنس ریسک پذیری، کارا و اقدامای جدید که شاید تابحال انجامشون ندادم یا خیلی وقتا تصمیم داشتم انجام بدم و بهر دلیلی عقب افتادن.میرم به استقبال چالشای جدید!هرچیزی میخواد باشهآشنا شدن با آدمای جدید، بدهی و قرض، خدافظی با یسریا، رها کردن یسری چیزا، بدست اوردن یسری چیزای دیگه و کلی اتفاق مختلف...تمام سعیم رو میکنم. مثه اون بازمانده ای که عملا چیزی برای ازدست دادن نداره و بالطبع از چیزی هم نمیترسه.ترس! حسی که خیلی عجیبه. خیلیخیلی جاها جلوت رو میگیره.پس باید با احتیاط باهاش برخورد کرد.هرچند با همین "احتیاط" هم مشکل دارم تا حد زیادی.احتیاطم به اندازه ش خوبه!چقد تو هم تو هم حرف زدمبریم باقیشو تجربه کنیم... + تاریخ : ۱۴۰۳/۰۴/۱۹ به قلم : رضـــا |

برچسب: نویسنده: پرهام نوری تاريخ: پنجشنبه 21 تير 1403 ساعت: 13:12

هرموقع میرم تو فهرست وبلاگ دوستان و به بقایای یسری وبلاگ متروک سرک میکشم یه حسی بین بغض و لبخند و دلتنگی و خلاصه یه حس چپ اندر قیچی میاد سراغم!انگار نه انگار از پست های آخر بعضیاش بیشتر از 10-12 سال گذشته!اون آدما الان کجان؟ زندگی با کسی که یه روزی دغدغه ش پست بعدی وبلاگ و کامنت گذاشتن برای وبلاگ دوستاش بود چکار کرده؟زندگی قشنگه هنوز براش؟برای من که نه به اندازه اون روزا...این علاقه من به نگه داشتن چیزها (اشیا و خاطرات و...) نمیدونم خوبه یا نه!اما میدونم که نگهداشتن آدما یا بهتره بگم تلاش برای نگه داشتنشون کار درستی نیستهنر رها کردن یکی از قشنگ ترین مهارتایی بود که هرچند کمی دیر، ولی خب بلاخره باهاش آشنا شدم و از آشنایی باهاش هم خوشوقتم :) + تاریخ : ۱۴۰۳/۰۴/۲۰ به قلم : رضـــا |

برچسب: نویسنده: پرهام نوری تاريخ: پنجشنبه 21 تير 1403 ساعت: 13:12

آدمارو از دور دوست داشته باشید!

تقریبا هیچ آدمی از نزدیک قشنگ و دوست داشتنی نیست.

اگه فکر میکنی قشنگه، احتمالا هنوز اونقدرا بهش نزدیک نشدی!

+ تاریخ : ۱۴۰۳/۰۴/۱۴ به قلم : رضـــا |

برچسب: نویسنده: پرهام نوری تاريخ: يکشنبه 17 تير 1403 ساعت: 17:01

خیلی وقته استارت یه سری تحولات رو تو زندگیم زدمترک یسری عادت های کهنه، عادتایی که همیشه حس میکردم مثه ریشه های یه درخت سمی دور وجود و زندگیم تنیده شده! و قرار نیست منو رها کنه اما از شرشون خلاص شدمچون جاشون رو پیدا کردم!همه اونا جز یه سری فکر و ذهنیت داخل مغزم نبودن.راهی ندارم، انتخابی ندارم، حتی شانسی هم ندارم مگر اینکه این تغییر و تحولات رو تجربه و زندگی کنم...و من انجامش میدم + تاریخ : ۱۴۰۳/۰۴/۱۶ به قلم : رضـــا |

برچسب: نویسنده: پرهام نوری تاريخ: يکشنبه 17 تير 1403 ساعت: 17:01

یه جایی از زندگی که برای من حوالی سی و دو سالگی اتفاق افتاد، اینجوری میشی که توی روابط دوستی/عاطفی/بیزنسی، فکر از دست دادن هیچ چیز/شخصی دیگه نگرانت نمیکنه! یعنی اگه پارتنرت (چه کاری/چه عاطفی) تو سخت ترین و پیچیده ترین شرایط پیام بده بگه من دیگه نمیخوام ادامه بدم، حتی دلیلش رو نمیپرسی.فقط از حضورش تو این مدت تشکر میکنی و عمیقا امیدواری که بعد از این بتونه تجربه بهتری داشته باشه، همین!دروغ چرا، دوره باحالیه :)چیزی شبیه به افسردگی هم نیست! چون حالت خوبه، حالت با خودت و همون چیزایی که داری خوبه...فقط تلاشی برای نگه داشتن چیزی/کسی نمیکنی چون میدونی که "نمیدونی کدومش برای تو خوبه!"از کجا معلوم نداشتن اون چیز/شخص برات بهتر نباشه؟میدونی که خب هیچی برای همیشه موندگار نیست... + تاریخ : ۱۴۰۳/۰۴/۰۷ به قلم : رضـــا |

برچسب: نویسنده: پرهام نوری تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 0:14

چند روز پیش یعنی هشتم تیر، شروع پونزده سالگی وبلاگم بود :)چهارده سالش تموم شد!یعنی اگه بجای نوشتن، تو 18 سالگی ازدواج میکردم و بچه دار میشدم، این روزا تولد 15 سالگی بچم بود :|زندگی همینقدر تخمی و بی قاعده هست!"دلم میخواد" ابی داره پلی میشه...دلم خیلی چیزا میخواد ، چشاتو واسه نقاشییه خونه حتی نقلی که ، تو پشت پنجره ش باشی(میخوام نباشی البته صد سال!) + تاریخ : ۱۴۰۳/۰۴/۱۴ به قلم : رضـــا |

برچسب: نویسنده: پرهام نوری تاريخ: جمعه 15 تير 1403 ساعت: 0:14

صفحه بندی